معرفی مجریان برنامه کودک
|
||
کشنبه بیست و دوم آذر 1388
- لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
من آزاده آل ایوب متولد پنجم بهمن هزار و سیصد وپنجاه وهفت، یعنی بچهی انقلاب از تهران و عاشق بچهها.
- رشتهی تحصیلی شما در دانشگاه چه بوده؟
جامعهشناسی دانشگاه علامه طباطبایی
* از چه سالی شروع بهکار در صدا و سیما کردید؟
از سال 76 وارد تلویزیون شدم
* پس به جز رنگین کمان در قسمتهای دیگر هم بودید؟
بله، در گروه معارف شبکه یک بازیگری و اجرا داشتم و از سال 79 به صورت پراکنده برای کودکان کار کردم، در گروه کودک شبکه 1 و در برنامه نوجوان شبکه جامجم مجری بودم.
و جدیداً مسابقهی ستارهها که به مشکلات نوجوانان خارج از کشور میپردازد را اجرا می کنم. البته علاقهی من به برنامههای کودک به علت عشق به کودکان بیشتر از هر چیز دیگری است.
* زمان کودکی شما کدام مجری برنامه اجراء میکرد؟
خانم رضایی و خانم خامنهای و خانم معاونی
البته در آن دوران دوست داشتم مجریها را از نزدیک ببینم و این یک آرزو بود.
یک روز در حسینیهی ارشاد جشن نیکوکاری بود حدود 2سال پیش از خانم خامنهای هم دعوت شد تا به برنامهی رنگین کمان بیایند وقتی ایشان را دیدم خیلی خوشحال شدم و گفتم آرزوی من دیدن شما از نزدیک بود.
* آیا برنامههای تلویزیون را نگاه میکنید؟
خیلی از برنامههای تلویزیون را پیگیری میکنم و فکر میکنم یکی از بهترین سریالها، سریال حضرت یوسف علیهالسلام است.
کسی قدرت ندارد مثل خدا داستانی را چنین تشریح کند. که پر از زیبایی و جذابیت باشد هم از نظر سیاست و فرهنگ و علم و مذهب و داستانی غنی باشد و علومی در آن نهفته است که هیچوقت جذابیت خود را از دست نمیدهد. و فکر میکنم بهترین باشد و خواهد بود چون داستانی است که خدا تعریف کرده.
* برنامهی کودک را هم نگاه میکنید؟
بله من کارتون خیلی دوست دارم، البته برنامهها کودک به تجربهی کاری من کمک میکند و من میتوانم بیشتر متوجه علاقههای کودکان بشوم، وقتی برنامه کودک را نگاه میکنم حرفهای کودکان را میشنوم و از کنار هم چیدن این مطالب میتوان بهتر کار بکنم.
برنامه کودک شبکه 8 را هم میبینم آنها قرآن را خیلی قشنگ و با زبان ساده به بچهها آموزش میدهند فکر میکنم برنامهی ؟؟؟ است.
* در اجرا الگویی هم دارید؟
الگویی ندارم و سعی کردم با استفاده از تجربه دیگران و آنهایی که بیشتر از من میدانند و حتی انتقادهای سازنده برای خودم برنامهای را تنظیم کنم.
* در حال حاضر از کدام کارتون بیشتر خوشتان میآید؟
نخودی که از برنامه خودمان پخش میشود.
* کدام کارتونها را در قدیم بیشتر دوست داشتید؟
هاچ زنبور عسل یادم میآید که مادرم یک صورتک هاچ را برایم خریده بود و من خیلی خوشحال شدم.
البته کارتونهای مسافر کوچولو و دکترارنست را هم خیلی دوست دارم.
* کارتون در خواستی شما چه کارتونی است؟
شلمان (بامزی)
* راستی خود شما چند تا بچه دارید؟
(با خنده ) تمام بچههای رنگین کمانی بچههای من هستند.
* اگر مجری کودک نبودید چه کار میکردید؟
بازیگری البته باز هم به سراغ بچهها میآمدم من رنگین کمان را خیلی دوست دارم و جدی پیگیری میکنم فکر میکنم جزء کمتر مجریانی باشم که برنامه کودک را پیگیری میکنم و شاخه به شاخه نمیپرم و تمام انرژیم را وقف رنگین کمان کردهام.
هدف من با بچهها بودن و شاد دیدن آنها است دوست دارم قلهی شادی کودکان را فتح کنم و همیشه برای اینکار از راهنماییهای دیگران استفاده میکنم.
* چرا مامان پنگول نمیشوید؟
سربه سرش میگذارم ولی اگر هم بخواهم نمیتوانم مامان پنگول شوم چون هر کسی فقط مامان خودش را دارد هیچکس نمیتواند جای مامان کسی را بگیرد. اگر حتی مامانی در این دنیا نباشد محبت او هست.
* پنگول را بیشتر دوست دارید یا پنبه را؟
پنگول عروسک بازیگوش و در عین حال، مهربان، دلسوز و باهوش است و من این جور بچهها را دوست دارم و پنبه نمک برنامه است. من پنبه را در کنار پنگول دوست دارم.
* دوست دارین به بچهها چی بگین؟
هر وقت به آسمان نگاه کردید یکی از ستارههای پر نور را انتخاب کنین، و بدونین که وقتی دارین به آن نگاه میکنین من هم به آن نگاه میکنم و همیشه به آنها فکر میکنم و دوستشان دارم.
بعد از کلی پیاده روی به سالن اصلی که برنامه رنگین کمان در آن اجرا می شد رسیدیم. اما اینبار هم مکان برنامه فرق داشت و هم موضوع برنامه که مرتبط بود با طرح همیار پلیس، مکان برنامه هم در شهرک آزمایش بود.
من به اتفاق همکارانم وارد سالن شدیم، همه در تب و تاب بودند از پدر و مادرها گرفته تا عوامل دست اندر کار برنامه، تصویربردار، صدا بردار، دکوراتور.
روی سن هم پر بود از پوسترها و بروشورهای طرح همیار پلیس.
من به بچه ها که روی صندلی ها نشسته بودند نگاه کردم، همه هیجان زده بودند و فریاد می زدن دایی؟! نیما؟!
در همین لحظه بود که یک نفر از پشت صحنه بیرون آمد و روی سن مقابل بچه ها ایستاد. همه دست زدند و یکصدا گفتند: نیما
آرام و صبور به نظر می رسید و در عین حال با انرژی و خوشرو، همان موقع بود که شمارش معکوس برای رفتن برنامه به روی آنتن آغاز شد، سکوت تمام سالن را فرا گرفت البته به لطف دست اندر کاران برنامه. ما باید تا انتهای زمان برنامه منتظر می ماندیم تا بتوانیم با مجریان دوست داشتنی برنامه رنگین کمان مصاحبه کنیم، بالاخره بعد از گذشت 45 دقیقه فراموش نشدنی نوبت به ما رسید وقتی تقریبا سالن خلوت شد به اتفاق همکارانم به پشت صحنه رفتیم تک و توک خانواده هایی داخل سالن بودند و با اصرار می خواستند که بچه هایشان با دایی یا خاله نرگس و همین طور نیما عکس بگیرند. من و همکارانم نیز بعد از گرفتن چند عکس توانستیم با آقای مهیار مجیب که اجرای نقش نیما را به عهده داشتند صحبت کنیم و از ایشان دعوت کنیم که به مؤسسه تبیان بیایند تا با ایشان مصاحبه ای داشته باشیم، ایشان هم با خوشرویی تمام پذیرفتند و در روز سه شنبه 21/12/86 به مؤسسه آمدند تا خبرنگار بخش کودک و نوجوان سایت تبیان سرکار خانم فاطمه قنادها با ایشان مصاحبه کنند، آقای مهیار مجیب نیز در کمال تواضع و خوشرویی و همین طور با صبر بسیار زیاد به تمامی سؤالات ما پاسخ دادند که جا دارد همینجا از ایشان به خاطر اینکه وقت با ارزششان را در اختیار ما گذاشتند کمال تشکر را داشته باشیم و سال خوب و خوشی را برای ایشان و خانواده محترمشان آرزومندیم.
***- اگر بخواهید خودتون رو برای بچه ها معرفی کنید چه طوری معرفی می کنید؟
می گم من مهیار مجیبم 38 سال سنمه
***- آیا خودتان هم بچه دارید؟
بله یک پسر دوساله به اسم آریا
***- در چه ماهی به دنیا آمدید؟
اسفند
***- چند تا خواهر و برادر هستید؟
یه برادر یه خواهر من خودم وسطی هستم
***- شما چه تحصیلاتی دارید؟
فوق لیسانس بازیگری کارگردانی، نمایش
***- شما عموی واقعی شدید؟
بله عموی واقعی شدم
***- وقتی بچه بودید دوست داشتید چه کاره شوید؟
خیلی شغل عوض کردم اول بوکسوری بود بعد نمی دونم شدم خلبان بعد ارتشی شدم هنرپیشگی از بچگی شاید از اول ابتدایی همراه من بود.
***- مجری بودن خیلی سخته؟
به عقیده من یه تخصصه و کار هرکسی نیست من خودم هم خودم رو مجری نمی دونم راستش رو بخوای اصلاً به عقیده ی من، مجری گری از کار هنرپیشگی خیلی سخت تره.
***- تلاش خاصی کردید تا بتوانید به اینجا برسید؟
خیلی زیاد البته به هر حال به جایی نرسیدم ولی خیلی تلاش کردم.
***- چرا اسم نیما را انتخاب کردید؟
اسم نیما را من انتخاب نکردم وقتی که من وارد گروه کودک شبکه تهران شدم به من گفتن که یک شخصیتی هست به نام نیما که یک خواهری دارد به نام مینا، سه ماه بعد از همکاری من خواهرم مینا رفت و من تنها موندم .
***- فکر می کنید چقدر محبوبیت دارید؟
فکر نمی کنم اصلاً محبوبیت داشته باشم.
***- کار برای بچه ها چه حسی را در شما زنده می کند؟
یه جورایی یاد بچگی های خودم می افتم تا زمانی که بچه بودیم بچگیامون که به دو بخش تقسیم می شه زمان قبل از انقلاب و زمان بعد از انقلاب، زمان قبل از انقلاب مجریی به نام خانم برومند بود که من چندین و چند بار هم براش نامه نوشتم و هم نقاشی فرستادم و بعدها که بزرگ شدم و ایشون رو دیدم واقعاً یه حس عجیبی داشتم نسبت به شخصیت خانم برومند احساس می کردم بعد از انقلاب که خانم خامنه ای و خانم رضایی بودن که دیدن خانم خامنه ای در دانشکده سینما و تئاتر برام جالب بود هیجان انگیز بود که الان یه جورایی با هم همدانشگاهی هستیم، یعنی وقتی که برای بچه ها کاری می کنم دلم می خواد با جون و دل این کار رو انجام بدم سعی می کنم برای بچه ها یک خاطره خوشی به جای بگذارم.
***- آیا تا به حال درباره ی دکور برنامه خودتان نظر داید؟
خیلی زیاد من دکور رو دوست نداشتم اصلاً
***- در مهمانی ها آیا می توانید بچه ها را تحمل کنید؟
من بچه ها را خیلی دوست دارم یعنی از بچگی کوچکتر ها را دوست داشتم و سعی می کردم کمکشان کنم.
***- زمانی که شما از اجرای برنامه به منزل باز می گردید پسرتان چه عکس العملی نشان می دهد؟
معمولاً وقتی من میام خوابیده ولی اگر بیدار باشه می پره میاد بغلم می گه نیما، نیما، نیما
***- آیا شما هم دوست داشتید دوباره چرا و چیه برگردن؟
بله بله دلم می خواست
***- دوست داشتید به جای مجری گری چه کار دیگری می کردید؟
می خواستم هنرپیشه بشم
***- چند ساله که مجری برنامه کودک هستید؟
یک سال و یک ماه
***- دوست دارید دوباره به دوران کودکی تون برگردید؟
خیلی دلم می خواد خاطراتش را دوره کنم
***- چقدر درس خوندن و مدرسه رفتن رو دوست داشتید؟
با خنده والله راستش پدر و مادرم فرهنگی بودن من تنها تو خونه بودم از 5 سالگی پدرم منو می برد مدرسه یعنی منو از 5 سالگی کلاس اول نشستم. سه سال کلاس اول نشستم تا تونستم بیام کلاس دوم واسه ی همین خیلی درس خوندن رو دوست داشتم بعد وقتی که سال می رسید به ماه دی می گفتم خدایا کی می شه عید بیاد. تابستون بیاد ولی سه ماه تعطیل که می آومد می گفتم وای کی می شه ما بریم مدرسه می دونی هی دلم تنگ می شد هی نازک می شد، تنگ می شد همین.
***- موقع گرفتن کارنامه چه حالی داشتید؟
اضطراب
***- در بچگی چه اسباب بازی رو دوست داشتید؟
هفت تیر چوبی
***- آیا شما هم خاطرات روزانه خود را یادداشت می کنید؟
یه زمانی این کار رو می کردم
***- آیا تا به حال داستان نوشته اید؟
بله اولین قصه ای که نوشتم کلاس سوم بودم
***- نوشتن را بیشتر دوست داید یا خواندن را؟
جفتشو
***- چقدر کتاب خواندن رو دوست دارید؟
خیلی زیاد
***- چقدر مطالعه می کنید؟
والله اگر الان بگم خیلی زیاد دروغ گفتم شاید در حد 10 تا 20 دقیقه در روز بتونم مطالعه کنم.
***- از هم صحبتی با چه کسانی لذت می برید؟
با خنده، نمی دونم من سعی می کنم هر جا که هستم بهم خوش بگذره واسه ی همینم با همه جور آدمی صحبت می کنم و سعی می کنم ازشون یه چیزی یاد بگیرم.
***- از بازیهای ورزشی کدام را انجام می دهید؟
فوتبال
***- در کدام یک از ورزشها مهارت دارید؟
فوتبال، کشتی، تکواندو، بوکس
***- شما رانندگی را دوست دارید؟
بله زیاد
***- چند بار تصادف کردید؟
به من زدن من نزدم 2 بار
***- چقدر کارهای گروهی رو دوست دارید؟
خیلی به کار گروهی اعتقاد دارم
***- تا به حال کربلا و سامرا و کاظمین رفتید؟
متاسفانه سعادت نداشتم ولی خیلی دلم می خواد مشرف شوم.
***- چند بار مشهد رفتید؟
تا سن 33 سالگی فقط یه بار اونم سه سالم بود ولی بعدها خیلی رفتم
***- چه کارتونهایی رو دوست دارین؟
کارتونای زیادی دوست دارم یکیش تام و جریه یکیش رود رانر و بدبخت اون حیوونه که دنبالش می دوئه بعد پلنگ صورتی خیلی.
***- از برنامه های تلویزیون به کدام برنامه علاقه دارید؟
برنامه نود
***- چه فصلی رو بیشتر از همه دوست دارید؟
زمستون
***- چه میوه ای رو بیشتر از همه دوست دارید؟
سیب
***- جنگل رو بیشتر دوست دارید یا دریا؟
من چون بچه ی شمالم هر جفتشو
***- چه حیوانی رو بیشتر دوست دارید؟
میمون
***- چه شهری را در ایران بیشتر دوست دارید؟
معلومه رشت
***- چه رنگی رو بیشتر از همه دوست دارید؟
قرمز و سبز
***- چه گلی رو بیشتر ازهمه دوست دارید؟
گل زیاد دوست دارم ولی یاس را بیشتر
***- کدام سین سفره ی هفت سین را بیشتر دوست دارید؟
سیب
***- بیشترین عیدی که گرفتید چند سال داشتید؟
بیشترین عیدی که گرفتم یادم نمی آد نمی دونم 100 یا 200 تومن آخرین عیدی که گرفتم 300 یا 400 تومن بود.
***- آیا شما هم عیدی می دهید؟
زیاد
***- کدام عید و کدام عیدتون رو فراموش نمی کنید؟
یه زمانی قبل از انقلاب یه شکلاتی به نام (یام – یام) بود که من خیلی دوستش داشتم پدرم رفته بود دو سه تا از این جعبه ها خریده بود تا مهمون که اومد به بچه ها بدهیم تا بخورن ولی من یواشکی می رفتم و همه رو می خوردم اون بهترین عیدی که من یادم می آد که یام یام ها رو همه رو خوردم.
***- یه خاطره ی شیرین از دوران کودکی بگویید؟
با خنده، خاطره که زیاده مثلاً من بچه بودم یه عمه ی وسطی داشتیم خیلی منو دوست داشت اونا یه دونه درخت سیب کاشته بودن تو ایام فکر می کنم اواخر بهار بود این درخت سیب هم فقط یه دونه سیب داده بود ما رفتیم دید و بازدید که عمه رو ببینیم. وقتی رسیدیم اونجا دو نفر اومدن بادیگارد که من از جام بلند نشم همه چی داشت خوب پیش می رفت و اینا دیگر موقع خداحافظی شد داشتن کفش شون رو می پوشیدن بابا و مامان و اینا بادیگاردها از من غافل شدن یه لحظه من رفتم سراغ سیب وقتی همه برگشتن دیدن من دستم رو سیبه جیغ کشیدن ولی من سیب و کشیدم، همون یه دونه سیب رو کندم دیگه.
***- آرزوی دوران کودکی که تا به حال برآورده نشده؟
والله همین که می خواستم هنرپیشه بشم اما محال بوده واسه ی من.
توی لابی هتل بغضاش ترکید. بلند بلند گریه کرد،اشکهایش در پهنای صورتش خانه کرد. چشمانش رنگ خون گرفت وقتی گفت، به نیابت کسی میآیم که 3 سال است در حالت بیهوشی بسر میبرد ولی نمیشناسمش اما به دیدنش میروم.
* متولد چه سالی هستی؟
- 1333.
* چند تا فرزند داری؟
- هفتهای، چهل پنجاه تا! من بچههای ایران را مثل بچههای خودم میدانم. ولی خودم سه تا بچهدارم. دو تا دختر دوقلو و یک پسر تک! دبیرستانی و راهنمایی.
* آنها پای برنامه شما مینشینند؟
بله. اولین کسانی هستند که برنامهام را نقد میکنند. گاهی میگویند این قسمت خوب نبود و یا این قسمت خوب بود. جمعه که به خانه میآیم برنامهام را ضبط میکنند و... به هر حال شوخی نیست در هر جمعه با میلیونها نفر صحبت کردن از تمام قشرها، از تمام سنین و از تمام اقوام ایرانی و...
* خداحافظی کردی و آمدی؟
- بله. با کوچک و بزرگ، با زن و مرد. طلب حلالیت کردم.
* با بچههای پای تلویزیون چی؟
- با آنها هم بله. خب چندین سال است روزهای جمعه پای تلویزیون مینشینند از همه شان حلالیت طلبیدم.
* چی شد آمدی حج؟
- خدایی بود. شاید به خاطر شکرگزاری همیشگی من از نعمتهایی که خدا به من داده است.
* دنیای شما؟
- دنیای بچهها بوده است. حدود 28 سال در تلویزیون برای بچهها کار کردم.
* لحظههای ناب تلویزیون بهتر بود یا حال و هوای مدینه؟
- شاید در این سالها که جمعه برنامه زنده داریم و همیشه خدا به ما کمک کرده، یاد نعمتهای خدا بودیم. ولی لحظهای که در شب قدر به من اعلام کردند، عازم حج هستی، حسی غریب به من دست داد.
* چرا؟
- چون میخواستم از نزدیک مسجدالنبی، بقیع، مدینة منوره، خانه خدا و این عظمت مسلمانان در حج را ببینم. احساس میکنم همه میخواهند بیایند خانة خدا را ببینند. و الله در طول زندگیام از همه چیز شیرینتر است. نمیدانم چه کار خوبی کردم که خدا ما را به خانة خود دعوت کرد.
* عمو قناد چرا گریه میکنی؟
- من...[اشک کلماتش را بریده میکند و...] من به نیابت کسی آمدهام که نمیشناسمش، یک بچه که سه سال توی کما است. ولی هر دو سه ماه یک بار به او سر میزنم. از خدا میخواهم شفا پیدا کند...[به دوردست خیره میشود و قطرههای اشکش را از صورت میچیند]
* تا امروز چه چیزهایی دیدهای؟
- این صف نماز را که میبینم همه مردم با زبان و لهجه گوناگون و از ملیتهای مختلف به طرف خانة خدا ایستادهاند و سپاس نعمتهای او را به جا میآورند، لذت میبرم.
* برای کی دعا میکنی؟
- برای مادرم. عزیزی که هم پدر بود هم مادر. آخر چهل سال پیش پدرم به رحمت خدا رفت.
* تمنای شما از خالق یکتا؟
- همه آنها که آرزوی این سفر را دارند، فرجی شود و به این سرزمین مشرف شوند.
* دعای شما توی مدینه؟
- دعای کمیل کنار بقیع لذتی عجیبی داشت. دعایی به معنای یکپارچگی همة مردم ایران با هر لهجه و زبانی در معنوی ترین قطعه خاک معطر مدینه.
* زیباترین جایی که رفتی و یا دیدی؟
- صحنه حضور همة زائران کنار بقیع و زمزمههای دعای کمیل در بین الحرمین.
* برای بچهها هم دعا کردی؟
- بله. برای سلامتی و موفقیت و سربلندی آنان و برای خانواده و ایران عزیز.
* سوغاتی شما برای بچهها؟
- خاطراتی که از جای جای اینجا دارم. اگر خدا توفیق دهد آنچه که دیدهام به زبان جاری کنم.
* اینجا وقت شما چطور صرف میشود؟
- شبها توی مسجدالنبی... درددل کردن... نماز خواندن و یاد یکیک آنها که التماس دعا گفتن... روز هم از نزدیک ظهر میروم مسجدالنبی.
* شما هیأتی هستید؟
- توی شبکه دو با بچههای حراست، هیأت حضرت ابوالفضل(ع) را اداره میکنیم.
* چه کار میکنی توی هیأت؟
- همین که چای به دست مردم میدهم، احساس میکنم که ثوابی کردهام.
* از برنامههای تلویزیون خسته نمیشی؟
- نه، هر بار و با هر برنامه جدید انرژی بیشتری میگیرم.
* این که با هنرمندان آمدی حج؟
- احساس لذت میکنم. چون توی تهران فرصتی پیش نمیآید کنار هم باشیم و صحبت کنیم، شاید در یک سال یک بار هم یکدیگر را نبینیم.
* و حرف آخر؟
- ممنون
[زلال شده بود با همان قطرههای اشک دلتنگی برای آنها که در مدینه نیستند، متبرک شده بود با این مرواریدهای قیمتی که بر چهرهاش نشستهبود، برای همین هم هنگام خداحافظی او را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم و خداحافظی کردیم...]